بعد از حدود 100 روز اومدم تا دوکوهه رو منور کنم به عطر بقیع...
هنوز باورم نمیشه...
باورم نمیشه فقط 20 روز دیگه مونده تا چشمم به نور بقیع روشن شه...
باورم نمیشه خدا من رو لایق زیارت خانه اش دونسته...
کنار 15 شهید گمنام تو معراج شهدا بودیم که فهمیدیم سفر حج دقیقا 40 روز دیگه برامون رقم میخوره...
چهله ای از معراج تا بقیع...
اون موقع انقدر شوکه بودم که از زیارت شهدا هیچ چیز نفهمیدم...
و همش تو دلم میگفتم کاش یه بار دیگه بریم معراج...
وقتی اتوبوس ایستاد و دیدم باز هم زائر شهدای گمنام معراج شهدا شدیم تو دلم غوغایی بود...
فکر اینکه از پیش شهدای گمنام میرم زیارت مادر گمنامشون خیلی هواییم کرده بود...
و حالا از اون روز 20 روز گذشته و فقط 20 روز دیگه مونده...
نمیدونید این روز شماری چه لذتی داره...
روز شماری برای رسیدن به بقیع...غربت آقا امام حسن...حرم رسول الله...
میگن وقتی از مدینه میخوای بری مکه حس فرزندی رو داری که داره از پدرش جدا میشه....
دارم ثانیه شماری میکنم واسه درک این حس...
درک حس خالص شدن برای خدا زمان احرام...
شوق به تن کردن لباس سفید...
دلم پر میکشه برای به زبون آوردن لبیک...اللهم لبیک...
برای اولین باری که وارد حریم امن الهی میشم...و چشمم به کعبه میفته...
برای سعی بین صفا و مروه...برای فهمیدن هاجر...
برای اقامه نماز پشت حجر اسماعیل...
برای ثانیه به ثانیه ی این سفر روز شماری میکنم...جز ثانیه ی آخر و لحظه ی وداع...
کاش این سفر انقدر دیر بگذره که سیراب بشم از عشق معبود...
دوستان برام از خدا زیارتی با معرفت بخواید...
----------------------------------------------------
از الان این مطلب رو نوشتم تا هر خواسته ای دارید بگید تا انجامش بدم...
حلالم کنید...
دوستانی که خصوصی نظر گذاشتن...خیالتون راحت...من این نظرارو پرینت میگیرم که اونجا چیزایی که گفتید وخواستید که انجام بدم یادم نره...
---------------------------------------------------
روز شمار تمام شد
امشب راهی بقیع میشم
به یاد همه ی دوستان هستم...

- صبر کنید به مانع برخوردیم. دشمن این جا تله های انفجاری کار گذاشته، باید خیلی مواظب باشید با کوچکترین حرکت نابجا و تماس با این سیم ها،عملیات شناسایی ما لو می رود متوجه شدید؟
همه آهسته گفتند «بله.»
حالا دیگر حرکت این سایه ها کند شده بود،آرام و بی صدا. نفس ها در سینه حبس شده بود. این جا مرز بین زندگی و مرگ به باریکی همین سیم هاست.
چیزی شعله ور شد و به تاریکی شب چنگ انداخت. سیم رابط تله بود که پای یکی از بچه ها با آن برخورد کرده بود همه در جای خود میخ کوب شدند. دل توی دل شان نبود. همه وحشت کرده بودند. همین حالاست که عملیات شناسایی لو برود می دانی آخر نور این شعله ها دست کمی از منور ندارد.
یکی از بچه ها معطل نکرد بلافاصله دستش را برد سیم شعله ور را گرفت و با دستش به زیر خاک برد حتی یک آخ هم نگفت.
- نترسید انشاءالله که دشمن متوجه این شعله نشد.
صدای آن بسیجی قهرمان بود که با صدای جزغاله شدن دستش از زیر خاک درآمیخته بود.ولی او اصلاً ناله نکرد وقتی دستش را از زیر خاک بیرون آورد همه بچه ها دل شان ریش شد،بعضی رویشان را برگرداندند و بعضی با دست جلوی چشم های شان را گرفتند،چون حتی توان نگاه کردن به آن را هم نداشتند.
از آن دست فقط اسکلت استخوان باقی مانده بود که آن هم سیاه و سوخته بود.
اما قلب بسیجی آرام گرفته بود چون عملیات دیگر لو نرفته بود.

همه از خوشحالی در پوست نمی گنجیدند. جز عباس ریزه که چون ابر بهاری اشک می ریخت و مثل کنه چسبیده بود به فرمانده که تو رو جان فک و فامیلت مرا هم ببر، بابا درسته که قدم کوتاهه، اما برای خودم کسی هستم.
اما فرمانده فقط می گفت: «نه! یکی باید بماند و از چادرها مراقبت کند. بمان بعداً می برمت!»
عباس ریزه گفت: «تو این همه آدم من باید بمانم و سماق بمکم!»
وقتی دید نمی تواند دل فرمانده را نرم کند مظلومانه دست به آسمان بلند کرد و نالید: « ای خدا تو یک کاری کن. بابا منم بنده ات هستم!»
چند لحظه ای مناحات کرد. حالا بچه ها دیگر دورادور حواس شان به او بود. عباس ریزه یک هو دستانش پایین آمد. رفت طرف منبع آب و وضو گرفت. همه حتی فرمانده تعجب کردند. عباس ریزه وضو ساخت و رفت به چادر.
دل فرمانده لرزید. فکری شد که عباس حتماً رفته نماز بخواند و راز و نیاز کند. وسوسه رهایش نکرد. آرام و آهسته با سر قدم های بی صدا در حالیکه چند نفر دیگر هم همراهی اش می کردند به سوی چادر رفت.
اما وقتی کناره چادر را کنار زده و دید که عباس ریزه دراز کشیده و خوابیده، غرق حیرت شد. پوتین هایش را کند و رفت تو.
فرمانده صدایش کرد: «هی عباس ریزه … خوابیدی؟ پس واسه چی وضو گرفتی؟»
عباس غلتید و رو برگرداند و با صدای خفه گفت: «خواستم حالش را بگیرم!»
فرمانده با چشمانی گرد شده گفت: «حال کی را؟»
عباس یک هو مثل اسپندی که روی آتش افتاده باشد از جا جهید و نعره زد: «حال خدا را. مگر او حال مرا نگرفته!؟ چند ماهه نماز شب می خوانم و دعا می کنم که بتوانم تو عملیات شرکت کنم. حالا که موقعش رسیده حالم را می گیرد و جا می مانم. منم تصمیم گرفتم وضو بگیرم و بعد بیایم بخوابم. یک به یک!»
فرمانده چند لحظه با حیرت به عباس نگاه کرد. بعد برگشت طرف بچه ها که به زور جلوی خنده شان را گرفته بودند و سرخ و سفید می شدند.
یک هو فرمانده زد زیر خنده و گفت: «تو آدم نمی شوی. یا الله آماده شو برویم.»
عباس شادمان پرید هوا و بعد رو به آسمان گفت: «خیلی نوکرتم خدا. الان که وقت رفتنه. عمری ماند تو خط مقدم نماز شکر می خوانم تا بدهکار نباشم!»
بین خنده بچه ها عباس آماده شد و دوید به سوی ماشین هایی که آماده حرکت بودند و فریاد زد: «سلامتی خدای مهربان صلوات!»

قابل توجه دوستان:
معذرت بابت غیبت چند روزه...
حتما سر میزنم بهتون ولی اگه یکم دیر شد به بزرگواری خودتون ببخشید...


